معصیت ئ تهیدستی

.... شنیده ام که درویشی را با حدثی بر خبثی بدیدند.  با آن که شرمساری برد، بیم سنگساری بود.  گفت: ای مسلمانان قوّت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر [کنم] ؛ چه کنم ؟ لا رهبانیه فی الاسلام . و از جمله مواجب سکون و جمعیت درون که توانگر را میسّر می شود. یکی آن که هر شب صنمی در بر گیرد [که] هر روز بدو جوانی از سر گیرد، صبح تابان [را] دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل.

به خون عزیزان فرو برده چنگ                  سر انگشتها کرده عنّاب رنگ

محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا رای تباهی زند.

دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد               کی التفات کند بر بتان یغمایی؟

من کان بین یدیه ما اشتهی رطب                         یغنیه ذلک عن رجم العناقید

اغلب تهیدستان دامن عصمت به معصیت آلایند و گرسنگان نان ربایند.

چون سگ درنده گوشت یافت، نپرسد            کاین شتر صالح است یا خر دجال

دزدی از دوست

درویشی را ضرورتی پیش آمد. گلیمی از خانه یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش ببرند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. گفتا: به شفاعت تو حدّ شرع فرو نتوان گذاشت. گفت: [آنچه فرمودی] راست گفتی [و لیکن] هر که از [مال] وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید و الفقیر لایملک.  هر چه درویشان راست وقف محتاجان است. حاکم دست از او بداشت، پس ملامت کردن گرفت که جهان بر تو ننگ آمده بود که دزدی نکردی الاّ از خانه چنین یاری گفت: ای خداوند، نشنیده ای که گفته اند: خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب .

چون فرو مانی به سختی تن به عجز اندر مده

دشمنان را پوست برکن، دوستان را پوستین